-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل -
سایت مقام معظم رهبری -
سایت آیت الله مکارم شیرازی -
سایت آیت الله نوری همدانی -
سایت آیت الله فاضل لنکرانی -
سایت آیت الله سیستانی
مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم و امام صادق علیهالسلام
شمس رویت همیشه تابـنده است ابـرویـت ذوالـفـقـارِ بـرنده است دلت از مهر و عشق آکـنده است نـام احـمـد تـو را بـرازنـده است یا محـمـد که هر دو زیبنده است مست جـامـت شدم خـدا را شکر صـیـد بامـت شـدم خـدا را شکر بعـد، رامـت شـدم خـدا را شکـر من بـنـامـت شـدم خـدا را شکـر هر اسـیـری به تو پنـاهـنده است خـانـواده به خـانه مـحـتـاج است مو پریشان به شانه محتاج است مرغ، بر آب و دانه محتاج است نـوکـرت بـیبـهـانه محتاج است دستِ لطفت زِ بس که بخشنده است زینت دوش تو حـسـین و حـسـن عطر تو برده عطر و بوی وطن شــاهـد حـرف مـن اویـسِ قــرن بـتـکـان بـاز هم عـبـا، دلِ من... بر همین عطر دلـنشین بند است خـطـبههای فـصـیح تو دریـاست خـنـدههای مـلـیـح تو غـوغـاست سینـۀ ما... ضـریح تو اینجـاست رحـمـتی و شـبـیـه تو زهـراست نـامـتـان هم مرا خـوشـایند است چـشـم تـو کـرده بـر دلـم اثـبـات من کجا خواندن از شما؛ هیهات پس نـوشـتـم به جـای این ابـیات بـر مــحــمــد و آل او صـلــوات این دعـا ضـامـنِ فـرستـنده است راه سـخـت است، راهِحـل داری مـیــل بــرچــیــدن هُــبــَل داری صـحـبت از ربّ لـم یـزل داری فــاطــمـه را کـه در بـغـل داری دشمن ابـتـرت سرافـکـنـده است سوره خواندی و از ولی خواندی هر کجـا بـیمـعـطـلـی خـوانـدی سنگ هم خوردی و ولی خواندی آیـه آیـه "عـلی عـلـی" خـوانـدی شـاهـد حـرف من خـداونـد است حشر، حق است؛ پس اجل حق است راه تــوحـیـد از ازل حـق اسـت الحق این حرف چون عسل حق است حق علی و عـلی معَ الْحـَق است حق علی را به قلب ما کنده است میـوه داده است اشک و آه عـلی دو جهـان، شیـعـه شد سـپاه علی مذهـب صـادق است، راه عـلـی مثل مـوجی به تـکـیـهگـاه عـلـی مکـتب جعـفـری خروشنده است
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم و هفته وحدت
بـامــداد امــیــد بــود و نــویــد خندهزن سر زد از افق خورشید با خـط نـور در سپـهـر نـوشت صبح دانش به شام جـهـل دمید شـب به پـایـان رسـیـد انسانها صـبـح قــرآن دمـیـد انـسـانهـا قطرهها، ذرهها به لحن فـصیح ریگها، سنگها بصوت ملیح همه بـانـگ رسـایـشـان تکـبـیر هـمـه ذکـر مـدامـشـان تـسـبـیح خیزد از دشت و باغ، نخل و گیاه نـــــغـــــمــــۀ لا الــه الا الـلــه عید امید و عـید وجـد و سرور مُــردن تــیــرگـی ولادت نــور عـیـد مستـضـعـفـان وادی ظلـم عـیـد مـهطـلـعـتـان زنـدهبگـور عـیـد رشـد جوان و عزّت پـیر عـــیـــد آزادی زنـــان اســیــر عـیـد مـیـلاد سـیـد عـرب است شب حق روز و روز کفر شب است تـن حـمــالـة الـحـطـب در نـار عـیـد تَـبّـت یَـدا ابی لَهَـب است عید وحدت که در صف توحید عـزّت مـسـلـمـین شود تـجـدیـد دوسـتــان را بـه اتــفـاق قــیــام دشـمـنـان را بجـز نـفـاق حرام تـا شـود کـور چـشـم خـفـاشـان مـیدهــد نـــور آفــتــاب مــدام گـو بـسـوزد به نـار بخـل عـدو وحــــــده لا الــــــه الا هـــــــو هفته وحدت است و عهد الست سـیـلسا قـطـرهها بهـم پـیوست مـفـتـی دیـن فـروش آل سـعـود مفـت داد آبـروی خود از دست هـمه بتها جـمـال حـق جـویند "وحـده لا شـریـک لـه" گـویـند تـیـرگی از درون هـستی رفـت دیو کبر و غرور و مستی رفت دور بـیـداد و ظـلـم پایـان یافت بت نگون گشت و بتپرستی رفت اصـفـر و احمر و سفـید و سیاه هــمــه در ســایــۀ رســـول الله ای ضـعـیـفـان چنگ استـکـبار ای اسـیـران جـنـگ استـعـمـار نـــور آزادی از افــق ســـر زد بـگـســلانـیــد بـنــد اسـتـثـمــار هـان ای خـفـتـگـان! قـیـام قـیام ذلـت و بــردگـی حــرام حــرام دشـمـنان گرچه پـشـت سنـدانند خُـرد در زیـر پـتـک ایـمـانـنـد پیـش سـیـل هـجـوم حق پـستـند گرچه در فـتـنـه سختبـنـیـانـند قـطرهها همچو بحـر بخـروشید بـر زوال سـتـمـگـران کـوشـید برقی از مکه نیـمهشب رخشید کـه فـروغ یـگـانـگـی بـخـشـیـد با خط نور نقش زد که یکیست ابیـض و احـمر و سیاه و سفـید مجد کس در سـفـیـدنامی نیست جز به تقوی کسی گرامی نیست ای کـتـاب خــدا کـلام خـوشـت وی نـجـات بـشـر پـیام خوشت وی شـعـار نـجـات هر مظـلـوم پیش ظـالـم همیـشه نـام خوشت بـرتــر از اوج وهــم پــایـۀ تـو رمـز وحــدت بـه آیــه آیــۀ تـو گو در آنجا که عدل و ایمان نیست هر که ساکت بُوَد مسلمان نیست آنکه را با درنده خویان خوست نه مسلمان! بحق که انسان نیست بانـگ زن ای رسـول امـت را کـه بـیــائــیــد بــاز وحــدت را "میثم" از دار عشق تا لب گور لب گـشا بر عـلیه منـطـق زور دشمن ار دست و پا بُرَد ز تنت مبری دل ز دوست با همه شور ســرِ دارِ بـــلا بــزن فـــریـــاد تـن مــده زیــر ذلـت و بــیــداد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم و هفته وحدت
خـیرخـواه توأم از نـور سخن میگویم از هـراسِ شب دیجـور سخن میگویم شب دیجور، شب دلهره و کابوس است چقدر آه که در سینۀ ما محـبوس است ما هـمـه آل رسـولـیم، نه از آل سعـود بـا خـلـیـلـیـم نـه بـا آتـش کـفـر نمـرود من از این وصلۀ ناجور سخن میگویم از هراسِ شب دیجـور سخـن میگویم فـتـنه و آل سـعـودند که هـمزاد هـماند تا پـریـشـان شـدن امـت ما هـمقـسـماند شب دیجـور رسـیدهست! بگو: بیدارم! از مـسلـمانکُـشی شام و یـمن بیـزارم! بسته شد رو به نـسیم سحری پنجـرهها خشک شد بین سکوت من و تو حنجرهها در سکـوت من و تو آیـنه را آه گرفت از بد حـادثـه در اول شب، مـاه گرفت به خداوندِ علی، اهل جدل نیست زبان که چنان روز عیان است و چه حاجت به بیان گوش من پُر شده از زوزۀ سگهای نفاق مرتدم من! نه به حکم تو، به فتوای نفاق روح فریاد و جهاد است که تکفیر شده با سکوت است که این ظلم فراگیر شده قــبـلـۀ اول مـا در دل آتـش تـنـهـاسـت صحن آن مسجدِ مظلوم، پُر از زخمیهاست خون پیغمبر اسلام به جوش آمده است مصحف نور در آتش به خروش آمده است کفر، راضی به همین گونه پریشانیهاست خندههایش به همین گونه مسلمانیهاست گفتگو کن که به تـرسیم رسالت برسیم با سکوت آه بعید است به وحدت برسیم از روایات صحیحی که رسیدهست بگو از پیمبر که فقط رنج کـشـیدهست بگو از پیمبر که به جز صدق و صفا هیچ نگفت از پیمبر که به جز حرف خدا هیچ نگفت آیـههـای لـب پـاکـش هـمه قـرآن بـاشد دور از هرچه پریـشانی و هذیان باشد آبــرو یــافـتـه انـسـانـیـت از آبـرویـش امـت واحـده بـودهست هـمـه آرزویـش خـیرخـواه توأم از نـور سخن میگویم از شکست شب دیجـور سخن میگویم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
اشعار ذکر صلوات بر پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
صبحِ روزِ الست تا... عرصات شده حک روی آسـمان و کرات نــور قــبــرش زیــاد مـیگــردد هر که گـوید زیـادتـر "صلوات" ************ بـهـتـریـن ذکـر در هـمـه اوقـات مـنـشـأ خـیر و خـوبی و برکـات دیـد پــیـغــمـبـرِ خـدا در عــرش هـسـت کـار مـلائـکه "صلوات" ************ در مــیــانِ تــمــامـیِ کــلــمــات خوشترین ذکر در زمان حـیات مـیشــود بـر طـرف بــلا از او بـفـرسـتـد اگر کـسی "صلـوات"
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم و هفته وحدت
سلـمان کـیـستـید؟ مـسلـمان کـیـستـید؟ با این نگـاه، شیـعـهٔ چـشـمان کیستید؟ با این نگـاه شعـلـهور از برق افـتراق با این نگـاه خـط زده بر خـطبهٔ وفـاق با این نـگـاه پُـر شده از خـط فـاصـلـه دور از مـلاحـظـات روایـات واصـله با کیست این نگاه؟ پی چیست این نگاه؟ آئـیـنـهٔ نـگـاه عـلـی نـیـست این نـگـاه چشم علی که محـو افـقهای دور بود از درد و داغ شعلهور اما صبور بود چشمی که خطبه خطبه نگاهی شگرف داشت چشمی که با همیشهٔ تاریخ حرف داشت آن حرفها چه ژرف، چه ژرفند خواندهاید؟ آن حرفها شگفت و شگرفند خواندهاید؟ از درد بیامان چه بگـویم؟ شـنـیـدهاید از خار و استخوان چه بگویم؟ شنیدهاید مولا رسیده بود به سوزانترین مصاف اما نبـرد دست به شـمـشـیر اخـتـلاف تیغی که در مصاف به فریاد دین رسید این بار در غلاف به فـریاد دین رسید چون لیلة المبیت، علی از خودش گذشت آتش به سینه داشت ولی از خودش گذشت آتش به سینه داری اگر، شعلهور مباش هیزم بیار سوخـتن خشک و تر مباش دامن مـزن به آتـش این قـیل و قـالها از حق بگو، چنانکه علی گفت سالها از حق بگو ولی نه به توهین و افـترا با منطق عـلـی، نه به توهـین و افـترا القصه سـیـرهٔ عـلـوی این چـنین نـبود تاریخ را بخوان اخوی! این چنین نبود بـادا که تـا هـمـیـشـه بـمـانـیم با عـلـی سلمان شویم و مـسلم این راه، یا علی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
از هـرچه آفـریـده؛ فـرا آفـریـدهاند خُـلـقی ز خُـلق خَلق، جدا آفریدهاند صبح و تبسم و سحر و سبحه و سلام سنگ صبور، صلح و صفا آفریدهاند چون چشم غرق شور که شب چشمه میشود چون شـط با نـشـاط رهـا آفریدهاند نام معـطر تو وزیـدن گرفت و بعد ریحان و روح و رایحه را آفریدهاند سرریز روشنیست تن تو گمان کنم خـورشـیـد در مـیان عـبا آفـریدهاند پشت سر تو قریه به قریه بهار رفت از بس تو را خوش آب و هوا آفریدهاند فصل ربیع بود که از فضل چشم تو بــاران ربــنــا و دعــا آفــریـدهانـد گل را، بهار را، غزل و عشق را، شبی تلـفـیـق کـردهانـد و تو را آفریدهاند تا که خدا به خویش تماشا کند تو را آئــیـنـهای بــرای خــدا آفــریـدهانـد تا با تو گل بگوید و گل بشنود خدا تا گـل نفـس شوید، حـرا آفـریدهاند ای ناز از شکـوفه گـیلاس جان تو دل نازک از دل تو کجا آفریدهاند؟
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم و هفته وحدت
سخن ز حبل الهی و بانگ «وَ اعتَصِمُو»ست حقیقتی که هدایت همیشه زنده به اوست حـقیقتی که هـمـه انـبـیا از آن گـفـتـند به امت خود از آن چشمۀ روان گفتند حقیقتی که از آن، طاعتی فراتر نیست حقیقتی که اساس شریعــت نبـویست بـرادریـم هـمـه، در پـنـاه پـیـغــمـبــر کدام نعمت از این نعمت است بالاتر؟ اگر که خواهی از آن ذات، رحمتی ازلی برای وحـدت امّت بکـوش، مثل عـلی علی ستارۀ صبرش، شبی افول نداشت و حرفهای عجولانه را قبول نداشت عـلی پس از جمل آیا پی قـیام گرفت؟ مگر ز همسر پیغـمبر انتـقـام گرفت؟ علی اگر چه به سینه بسی جراحت داشت در ازدحام صفوف نماز، شرکت داشت علی کجا سر بازار ظلم، حجره گرفت؟ مقدسات که را یک به یک به سخره گرفت؟ علی که در سخـنش لحن ناگـوار نبود عـلی که اهل سخنهای نیـشدار نبود علی نگفت و به نام عـلی چهها گـفتند به جان حضرت او یک به یک خطا گفتند بسا مرید علیاند و کارشان شوم است علی هنوز در این روزگار مظلوم است جـنایتیست به نـام عـلـی جـفـا کـردن زبان به یاوه و حرف سخیف وا کردن جنایتیست جهان را به چوب خود راندن هر آنکه گفت ز وحدت «خلیفهای» خواندن! هر آنکه گفت ز وحدت منافقش خواندن برای هَـدم برائت، موافـقـش خـواندن بههوش باش که طرد و تنش برائت نیست اسائۀ ادب و سـرزنـش بـرائت نیست برادر! این دل پُـر زخـم را مـداوا کن بـیا به خـاطـر مـولا کـمی مـدارا کـن برادرم، سخن از «اتحاد» باطل نیست چنان که «روزه» و «حج» و «جهاد» باطل نیست اگر میان من و تو هنوز مهر و وفاست به نصّ آیهٔ «اَلمؤمنون اِخوَه» به پاست برادر! آن نفس مهرپروری چه شدهست؟ به من بگو که حقوق برادری چه شدهست؟ چه شد که بانگ به صلح و صفا زدن عار است؟ تو را به نام برادر صدا زدن عار است؟ بگو به امت پیـغـمـبر این سخـن دائم: روایت است که «اَلمُـسلِمُ اَخُ المُسلِم» از آن بتـرس که خوبان پی ستم افـتند بـرادران مسلـمـان به جـان هم افـتـنـد به افـتراق زمان، افـتـرا به هم بـزنـند به نام حق عـلی، پشت پا به هم بزنند چنان مگو که کلامت به خصم، خانه دهد به دست ظالـم تکـفـیـریان بهـانه دهـد سکوت کن، نه سکوتی که گوشهگیر شوی به دست ظالم جبر زمان اسیـر شوی! نه هر که اهل سکوت است بیگمان خفتهست که در سکوت هزاران هزار ناگفتهست بـرادرم، سـحـری با دلـم موافـق باش بـیـا و پـیــرو راه امــام صـادق بـاش که بر فـضیلـت او دست مـدعـا نرسد «به حُسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد»
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
مـیلاد تو آغـازِ جـمـیـعِ بـرکـات است رفتار تو الگوی وقار و سکنات است لبخند ملـیـحِ تـو نـمـاد حـسـنـات است خال لب تو محور مجموع کرات است ای حضرت محـبوبِ خداوند، محـمد! ای بندۀ مـحـجـوبِ خـداونـد، مـحـمـد! سرمنشاءِ هر خوبی و احسان، قدم توست محرابِ دلِ غمزده، ابروی خَم توست هر مأذنهای نام تو دارد، حـرم توست از روز ازل دستِ علی بر علَم توست یعنی، تو و حیدر شجری واحده هستید چون خار به چشمان بنی ساعده هستید دارید اگر دشمنِ بد ذات، غمی نیست تا هست علی با تو، تو با او اَلَمی نیست در مکتبِ عشاق، بجز تو صنمی نیست این عشقِ تو و حب علی، چیز کمی نیست تا بود، خـدا بود و عـلی بود و محـمد قبل از همه، انـوارِ جلی بود و محـمد ای احمد مختار، تو قبل از همه بودی با رخصتِ دادار، تو قبل از همه بودی با حـیدر کـرار، تو قبل از همه بودی با عترتِ اطهار، تو قبل از همه بودی آنگه که مَلَـک هم نرسـیـده به ولادت بودید خدا را ز دل و جان به عـبادت روزی که نه تسبیح و نه تهلیل بپا بود اَذکـارِ شـما سـنـتِ رایـج به سـما بود سر حلـقۀ این ذکـر، لب لعـلِ شما بود زهرای تو مَجـذوبۀ در ذات خـدا بود تا نـور دو عـینِ تو هـدایـتـگـرِ ما شد چشـمانِ حـسـیـنِ تو هـدایتـگـر ما شد بودند مـلائک همه دیـوانـه و مـسـتت بستند همه دیـده به تـسـبیحِ دو دسـتت چون یاد گـرفـتند صفا را ز نشـسـتت خود را بجز از ذکرِ خداوند گسستـنـد ما مستِ حسینِ تو شدیم از ازل ای یار پابستِ حسینِ تو شدیم از ازل ای یار با نورِ تو شد، نورِ حسینِ تو که لاحق از او به وجود آمده نه حجـتِ نـاطـق مکشوف شد از نهضت او خیلِ حقایق برخاسته از کرب و بلا مکتبِ صادق میلاد تو زیباست به این طالعِ مسعود از زهرۀ زهرای تو تا مهـدیِ موعود گر منتـظـرِ مجـلـسِ مـیـلادِ تو هستیم ما چـشـم براهِ شـب امـداد تو هـسـتـیم آمـادۀ رهتـوشـه از این یاد تو هستـیـم کشکول به دستیم و نمکزاد تو هستیم دنبـالِ بـهـانـه، پیِ یک ذکـرِ گـریـزیم تا بهـرِ قـتـیـلُ العـبـَرات اشک بریزیم گویـنـد روایـات که مـمـنـونِ حـسـینی او خـونِ خدا باشد و تو خـونِ حسینی او محوِ اِله هست و تو مفتون حسینی دلبـاخـتـه و واله و مجـنـونِ حـسـیـنی از عرصۀ منبر به سر آیی به سرایش تا پـیـرهـنِ او نـکـنـد گـیـر بـه پـایـش این پیـرهن از کودکیاَش مسئله دارد زهرا هم از این قصۀ پُر غم گله دارد یک جامـۀ پـاره چقدَر مـشـغـلـه دارد غارتگرِ این جامه مگر حوصله دارد؟! جسمی که به او ضربه، ز هر رهگذر آید بیسر که شود، پیـرهـنش زود درآیـد با اینکه به گودال، به لب داشت مناجات اَعـراب نکـردند بر او هیچ مـراعـات هر قوم به یک حربه نمودند مباهـات آن لحظه که با خالقِ خود کرد ملاقات یک تن نَه، بریـدند گروهی سرِ او را بـد جـور شـکـسـتـنـد دلِ مــادر او را میدید حـرم پـیکـرِ او را شـده غـارت هم کشتن و هم غارت و هم قصدِ جسارت آغاز شد از بعـدِ شهـادت چو اسـارت بردند حرم را به چه سختی و حقارت یـارب سـرِ بـازار کـجـا و حـرم یــار دیگر برسـان، بـر سـرِ دیـده قـدم یـار
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
با فقیران مینشست، از رنجشان آگاه بود هم حبیب خلـق بود و هم حبیبالله بود بر فراز ابر؟ نه، در اهـتزاز بـرج؟ نه فاصـله تا خـانـهاش انـدازهٔ یک آه بود روشنی میداد و گرما؛ خاک را، افلاک را با یتیمان همنشین، با قدسیان همراه بود میشد او را دید و از اندوه با او حرف زد حیف اما فرصت اهل زمین کوتاه بود در زمستان عدم، خورشید را آموزگار در شبستان سـتم، الهـامبـخـش ماه بود در شب میلاد او، شد طاق کسری زیر و رو در طلوع مقدمش، خاموش آتشگاه بود داشت دشمن هم؟ بله، با این همه خوبیش هم در کمینش بیشمار اهریمن بدخواه بود او محمّد بود، زیبا بود و یار بیکسان او محمّد بود و خصم اهل کبر و جاه بود با محمّد باش و بر خیل ستمکاران بتاز این پـیام دفـتر «بالحـقّ أنـزَلـنـاه» بود با محمد باش و از او خواه راه و چاه را او محـمـد بود آری، او رسـولالله بود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
و آنشب از شمیم عطر نامش گلستان پُر شد تمام خانه از بوی خوش این میهمان پُرشد شگفتا "یوسفی در کاروان حُسن پیدا شد" که از نور جمالش صحن جان عاشقان پُر شد گریبان چاک کرد از مقدم او طاق کسرایی زمان خالی شد و دریاچههای باستان پُر شد سماع لحظهها از چشم صحرا سرخ میبارید فرشته بس! دگر میخانۀ پیـرمغان پُر شد خبر دادند سیمرغی ز کوه طور باز آمد که از آوای سرشارش تمام آشیان پُر شد چنان مضمون صفت بود آن دو چشمان غزل گونش که تا یک پلک زد، دیوان جان شاعران پُر شد طواف لاله گرد کعـبۀ آئـینه دیدن داشت شبی که مکه از نام "محمد" ناگهان پُر شد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
مقصود خداوند ز خلـقت عـسلـش بود خیرالبـشرش آیت ضرب المثـلش بود سـرمـایـه و آرایـه و آسـایــۀ هــسـتـی یعنی که مـحـمـد هـمۀ ما حـصلش بود تصنیف دل آرا و شـمـیم خوش ایـمان زهرا و عـلـی قـافـیـههای غزلش بود سر سلـسـلـۀ نـور عـلـی نـور هـدایـت میراث گرانمایه و خـیرالعـمـلش بود این سلسله سررشـتۀ عـشقی ابدی بود سرمنشأ این سلـسـلـه روز ازلـش بود این سلسله سرچـشمۀ رزق بشری بود این سلـسله سرلـوحۀ بین الملـلـش بود هر رشته خودش سلسلهای بود خدایی موسی ید و عیسی دم و احمد بدلش بود هر آیۀ قـرآن که به مـعـنـا بـشکـافـنـد وصفی است که از احمد و اولاد یلش بود وصفی که شنیدیم به مجـمـوعۀ قـرآن در نقطه بـایی است که حـداقـلـش بود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و ولادت امام جعفر صادق علیهالسلام
اى نفس صبحدم! دعاى که دارى؟ بوى خدا مىدهى، صفاى که دارى؟ عطر بهشتى، ز خاک پاى که دارى؟ مژده چه آوردى و براى که دارى؟ تا بفشانیم جان، تو را به خوش آمد ماه ربیع است و نـوبـهـار کـرامت مـاه شـکـوفـایى کـمـال و شـهـامت در تن هستى دمـیـد، روح سلامـت از بـرکـات طـلـوع، روز امــامـت بـاز گــشـودنـد بـاب لـطـف مـجـدّد صبح دلان صبح صادق است ببینید باغ بهشت از شقـایق است ببـیـنـید جـلـوهٔ رب الـمـشـارق است ببـیـنید روز تـجـلّاى خـالـق است بـبـیـنـید وز رخ زیـبـاى جـعـفـر بن محـمـد نــور ولایـت دمــیــده از نــظـر او چـشـمـهٔ کـوثـر رهـین چـشم تر او بـاقـر دریـاى عـلـم و دین، پـدر او هـم پـدر او امــام و هــم پــســر او نور دل حیدر است و وارث احـمد نهضت علمى که آن امام به پا کرد کارى چون خـون سیدالشـهـدا کرد از سر اسلام دست فـتـنـه جدا کرد آنچه رسالت به عهده داشت ادا کرد شاهد حسن ازل نـشـسـت به مسـند گر همه عـالـم قـلم به دست برآرند تا به قـیـامـت مـدیح او، بـنـگـارنـد یک ز هزاران فضیـلتـش نشـمارند آن که به شاگردیاش چهار هزارند جمله به فقه و کلام و فلسفه، ارشد ز آن همه یک چند چهرههاى درخشان عــالـم و آگـاه در مـعــارف قــرآن مؤمن طاق و هشام و جـابر حـیّـان زادهٔ مسلم، دگر مفـضّل و صفـوان کان همه بودند چون زراره سرآمد من که به لب، نغـمهٔ ثـناى تو دارم هر چه که دارم من از عطاى تو دارم دسـت بـه زنـجـیـرهٔ ولاى تـو دارم پاى به زنجـیـرم و هـواى تـو دارم دست بـرون آور و بـگـیـر مـرا یَد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
هوا هوای تجلیست، دوستان! صلوات به شکر مقدم آن یار مهربان، صلوات به دیدهبـوسی باران، درخـتها! لبخند به پایکوبیِ خورشید، آسمان! صلوات شهابی از وسط چشمههای نور گذشت ستارههای گهـرریز کهکشان! صلوات وزید باد بهـار، آی شاخـههای جـوان! به چشمروشنی باغ و باغبان، صلوات دوباره رو به چـمـن کرد شاه قـبـّۀ گل به یمن خندۀ شمشاد و ارغوان، صلوات بر این دقایق زرّین و رنگرنگ، درود بر این ترنم و آن شور ناگهان، صلوات تمام دشت شکوفاست از شـقایق سرخ رسیده موسم آن رستخیز جان، صلوات هوا هوای تجلیست، دوست آمده است به «میم» اول «معشوق» عاشقان، صلوات
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
عُزی؛ هبل؛ لات و منات امشب پریشانند از سنگ بودن؛ بت شدن آنها پشیـمانند معبد به دستش بیگمان ویرانه خواهد شد بُتها گمان آشفته؛ سرگردان؛ پریشانند طائف به خود میلرزد آوای محـمّـد را نزدیک میبیند؛ چه بتهایی که لرزانند عُزی حراض از تو مُسلًم چشم میپوشد عُزی بدان بتها تـمامی رو به پایـانـند تب کرده بُت از شوکت زیبای میلادش عُزی؛ هبل؛ لات و منات امشب به هذیانند عُزی سقام از تو حفاظت کی کند؛ هرگز* بتهای مکه بیگـمان در مرز بحرانند طائف یقین دارم به چشمش خوب خواهد دید: بتها پـریـشـانـند؛ گـریـانـند؛ ویـرانـنـد بتها پریشان؛ جان به لب در گوشۀ معبد یکجا نشسته؛ خسته جانان در غم جانند از بت شدن بیشک پـشیـمانند بتهایی که از همین حالا به فکـر کار کـتـمانند کتمان کنند اینان همین بت بودن خود را سودی ندارد بت شدن در حال خُسرانند میلاد پاکی؛ خوبی و احساس و شور و شوق بتها همه سر در گریبان سر به دامانند * قبیلۀ قریش برای پرستش عُزی در حراض پرستشگاهی مانند کعبه ساخته بودند که به آن سقام میگفتند؛ در قرآن نام عّزی در کنار دو بت مهم دیگر عرب آمده است خالد بن ولید به دستور حضرت محمد صلی الله علیه و آله این بت را شکست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
ای مـکـه خـلـیـل دیـگـر آوردی نِـیْ نِـیْ ز خـلـیـل بـهتر آوردی ای مکـه ز ریگزار بُهـتآلـود سرچـشـمـۀ نـاب کـوثـر آوردی رخـشـنـدهتـر از تـمـام شبهایی کــآئــیــنـۀ حُـســنِ داور آوردی مجـموعـۀ تام هر چه خـوبی را ای مـرکز وحی، در بر آوردی ای مکه بناز چون که در دامان مـحـبـوبتـریـن پـیـمـبر آوردی ای مـکــه ز خــانــدان عـبــدالله عـبـدی به صـفات داور آوردی از کـوه ابـوقُـبـِـیْس بـر کـیــوان گـل بـانگ مـحـمـدی بر آوردی ای چرخ تو هم به یُمن میلادش گـردیـدی و تـازه اخـتـر آوردی فـریـادِ «که هان سـتـارۀ احمد» از سـیـنـۀ کـاهــنـان بـر آوردی ای آمـنـه دامـنـت همه سـرسـبز کاین دسـتـه گلِ مـعـطـّر آوردی ماهی که فروغ بخشِ خورشید است طـفـلـی کـه بُـوَد پـیـمبـر آوردی او چون سر و انبیا همه جسماند بـر پـیـکـر انـبــیــا ســر آوردی ای خـتـم رسـل به شام مـیلادت بـس مـعـجـزههـا مکـرر آوردی شـامـات ز جـلـوۀ تو روشن شد هـمـراه مگر چه گـوهـر آوردی آذرکـدههـا خـمـوش شـد یـعـنـی بـر خـرمـن کــفــر، آذر آوردی بشکـسـتـنِ طاقِ کاخِ کـسری را مانـند شـکـسـتِ قـیـصر آوردی جـوشـیـدنِ آبِ سـاوه را بُـرهان بـر دولـت عـدلْمـحــور آوردی تـا جـامـعـۀ بـشـر، بَـشـر گـردد فـرمـان ز خـدای اکـبــر آوردی در عالم شکّ و جهـل، دلها را در زیــر لــوای بــــاور آوردی بر لشکرِ شرک و کـفر تـازیدی فـتـح از پـیِ فـتـح دیگـر آوردی در مکتب عشق و حکمت و توحید سـلـمـان پـرورده، بـوذر آوردی ناخوانده کتاب و خلق را سرمشق از عـلـم لـدُن بـه دفــتـر آوردی بر امتِ خـویش ای همه رحمت رحمت پیِ رحمت از در آوردی دادی بــه زن ارزش الــهــی را چون فـاطمه تا که دختر آوردی در جای تو تا به عـدل برخـیزد مـانـنـد عـلـی تو، رهـبر آوردی ای دُرّ یـتـیــم هـسـتـی از دامـن دریـا دریــا تـو گــوهــر آوردی قـانـون بــرادری چـو فـرمـودی خود را به عـلـی بـرادر آوردی گفتی که ملاک برتری تقـواست ز آن نـام بــلال بــرتــر آوردی افـسوس که امـت از نظر افکـند عمری که به خونِ دل سرآوردی ای آنکه به یک نگاه و یک ایما بس حـاجـت دوسـتـان برآوردی بنواز به لطف خود «مـؤید» را آن لـطـف که بـر ابـوذر آوردی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
اجازه خـواستم از تو هـماره بنْـویسم دوباره از تو بگـویم، دوباره بنویسم ز بحر رحـمت تو، بی کناره بنویسم ز نور شمـس رُخت با اشاره بنویسم تو آمدی که زمین و فلک شود روشن شکفتهای که کویر جهان شود گلشن حدیث رویش تو مژدۀ بهاران داشت کویر سیـنۀ ما را نـوید باران داشت امـیـدْ بـهـر تـمـام امـیـدواران داشت بشـیـرِ آمـدنت نـغـمۀ هـزاران داشت کـه فـصـل آمـدن تـو بـهــار مـیآیـد به یُـمـن مـقـدم تـو گـل بهبـار میآید تو آمدی که غـبار از دل بشر بـبری دل ظلام بـشر را سوی سحر ببـری از آن سحر دل ما را تو در سفر ببری سـفـر به سوی خـداوند دادگر بـبری تو آمدی که بشر را خـداشـناس کنی پی نجـات همه بر حق التـمـاس کنی سلام بر تو که شـمـس تـمام افـلاکی درود بر تو که نص حـدیث لـولاکی اگرچه چند زمانی به روی این خاکی تو عقل کل و فراتر ز عقل و ادراکی اگر که خلق تو را احـمدِ امـین گوید خدا ز خلقت تو بر خود آفـرین گوید چگونه از تو نویسم؟! توان ندارم من چگونه از تو بگویم؟! بیان ندارم من به پیش قدر و جلالت زبان ندارم من به قدر وسعت شأنت زمان ندارم من چراغ بیـنـش ما را بیا و روشـن کن کویر دانش ما را ز مهر گـلـشن کن تو بحر رحمت و دل قطرۀ همین دریاست دلِ غریبۀ من معتکف به کوی شماست همیشه جای قدومت به روی دیدۀ ماست که رد پای شما در غدیر خم پیداست ز عـطـر نـاب شما نکـهـتِ ولـی آید از آن دیـار صـدای عـلـی عـلـی آیـد مــنـم گـدای ولای تـو یـا رسـول الله نـشـسـتهام به سرای تو یا رسول الله شدم رهـین عـطـای تو یا رسـول الله «وفاییام» به فـدای تو یا رسول الله مـرا زلال حـیـاتـنـد اهل بـیـت شـمـا سـفـیـنـههای نجـاتـنـد اهل بیت شـما
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و ولادت پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم و امام صادق علیهالسلام
طاق کسری روز میلاد تو بیطاقت شده جانِ ایوانش پر از بیتابی و حیرت شده آسمان خود را به خاکِ پای تو انداخته محض پابوسَت دو عالم با ادب دعوت شده ماه، رؤیت کرده رویَت را گریبان چاک کرد لحظهٔ شقّ القـمر زیباتـرین ساعت شده یامحـمد گفت، عبدالله جـانـش تـازه شد شد أباالأحمد از امشب صاحبِ عزّت شده آب و نـانـش از پَرِ قـنـداقـهٔ تو میرسد زندگیِ آمنه پُـر رزق و با بـرکـت شده آمدی تا کینه را ویران کنی بعد از غرور تا جهالت جایِ دخترها شود زنده به گور آمدی تا کـعـبـه و قـبـلـهنـما معـنـا شود تا که حجِ واجب و سعی و صفا معنا شود از ازل تنها دلیلِ خلقتَت این بود و بس تا عـلی تنها شـهـنـشـاه ولا مـعـنا شـود آمدی تا قـلـعـهٔ خـیـبر بدون «در» شود دستِ حیدر رو شود! شیرخدا معنا شود با تو بالا رفت دستانِ ولایت در غـدیر آمدی تا مرتضی مـولایِ ما معـنا شود شد علی تفسیرِ بر حقّ وصیّ المصطفی مثل قرآن است و باید بی خطا معنا شود با خودت خورشید آوردی و والا منسبی قـل هـوالله أحـد بـر خـانـدانت یـا نـبـی هـفـدهِ مـاهِ ربـیـعُ الأول و عـاشـق شدم عاشقِ شمسِ جمالِ حضرتِ صادق شدم خلق کرد از خاک پاکش این دلِ دیوانه را عاشقم کرد و به سائل بودنش لایق شدم در خیالاتم به دورش گشتم و مثل هشام با رئیـس ِمـذهـبم هـمـسـایهٔ سـابق شدم خوانْد توحید مفضلّ را و من با اشتیاق محو ذات کردگار و قـدرتِ خالـق شدم در کلاس درس او همراه جابر بی خبر بارها حاضر شدم تا عاشقی حاذق شدم چشم هایم را به دور از شرّ شیطان ساختم تا که باشم زینتش، سر را به زیر انداختم!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
به دقت گوش کن انگار چیزی بر زمین افتاد سکوت شب شکست و در همه دنیا طنین افتاد گمانم این صدای بر زمین افتادن بتهاست یکی الله اکبر گفت و اینَک در جهان غوغاست خدایا کیست بتهای جهان را واژگون کرده؟! شکوهِ چیست تاج سروران را سرنگون کرده؟! خبر آمد که در ایران ترک برداشت ایوانی سراسیمه پرید از خواب، شاهنشاه ساسانی مدائن را ببین! انگشت بر لب مانده از حیرت که این بیطاقتی در طاق کسری نیست بیعلت کسی خاموش کرده آتش شرکی مسلم را کدامین نور تا این حد دگرگون کرده عالم را رسوم جاهلیت را به هم زد وقت میلادش رسید و استجابت شد دعای خیر اجدادش گرفته آسمان انبیا یک عـمر نـور از او سخن گفتند در تورات، انجیل و زبور از او نشان دادند تنها قدری از اوج مقامش را رسولانی که وقت معجزه بردند نامش را پر از عجزیم وقتی بوده اعجازش کلام الله چه جای مدح؟ خرما بر نخیل و دست ما کوتاه رسید از چشمۀ آفاق، جان تازهای آورد برای مـردم دنـیـا جـهـان تـازهای آورد به نام زن کرامت داد، دریا را به صحرا بُرد مقام دختران را با کلام خویش بالا برد نصیب او به غیر از ناسپاسیها نشد، آری لبش یک بار هم اما به نفرین وا نشد، آری نبی آمد ولی افسوس قدرش را ندانستند نه، قدرش را بهجز زهرا و جز مولا، ندانستند علی در یاریِ تنهاییِ احـمد مصمم ماند ولیُ اللهِ اعـظم، با رسول اللهِ اکرم ماند
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
به دست، دست علی، دست دیگرش قرآن به دوش، بار امانت، به سینه راز جهان رسیده لطف الهی به شکل او به زمـین چنان که بر تن خـشکـیـدۀ زمین بـاران صـدای آمـنـه آمـد: سـلام بـر جـبـریـل! مـبـارک اسـت بـه عــالـَم تـولـد انـسـان مبارک است قـدوم کسی که در قـدمـش شـکـست کـنـگـرۀ کـاخ شـاه در ایــران رسید و از قدمش چشم عشق روشن شد رسید و کور شد از خاک مقدمش شیطان به یک نگاه، ابوذر شدهست خاک درش و روزبه شده از یک تـبـسـمش سلـمان رسیده است که بر سفـرهها شود نـان و رسیده است که در سیـنهها شود ایـمـان سلام بر تو که با خلق، مهر و لبخـندی سلام بر تو که اخـمی به روی نامـردان پس از تو راه بـشر از کـتاب میگـذرد سلام بر تو که دادی به جهـل ما پـایـان پس از تو زنده به گورند جاهلان زمین شدند فاطـمـه بعد از تو دخـتران جهـان تو قـبـلـۀ دلی و بـا تـو بـردههـای سـیـاه صحـابیانـد و به بـام تو میدهـنـد اذان به مـنـبـری وسط آسـمـان هـفـتـم و بعد نشستهای سر یک سفـره با تهـیدسـتان قرار میدهی از کـف ولـو مـیان نـمـاز اگر به مسجـد تو کـودکی شـود گـریـان تو راه میروی و خاک کفشهای تو را شرافتیست که بیند به خواب ابوسفـیان بهروی شانه دو تا ماه داری ای خورشید! سرم فدای تو، جانم فـدای آن دو جـوان
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم (لزوم وحدت امت اسلامی)
حقیقت مثل خورشید است در یک صبح بارانی نمیماند به پـشت ابـرهای تیـره زندانی حقیقت کشتی امنیست در بین تـلاطمها که ما را میبرد تا ساحل از دریای توفانی حقیقت برکهٔ آبیست در گرمای تابستان میان یک کـویـر تشنهٔ خـشک و بیابانی حقیقت شوق پیغمبر به سلمان است تا آخر نه سلمانی که دارد با خودش آیات شیطانی اگر آئینهای از شرح حال ما سخن گوید بگـویـد آه! حـیرانی! بگـوید آه! حیرانی بیا دلسوز هم باشیم نه پاسـوز یکـدیگر «خدارا یک نفس بنشین گره وا کن ز پیشانی» برادر! با جدل؛ با تفرقه؛ بازندهٔ جنگـیم به قحطی میرسیم اینگونه در اوج فراوانی شنیدم از روایات صحاح و متن مُسندها مــیـان درسهـای خـارجِ آیــات ربـانـی من از احوالتان غافل نبودم لحظهای حتی و از اقوالتان، هر چند میدانم که میدانی برای اتحاد ما همان صبر علی کافیست که با صبر است اگر ماندهست نامی از مسلمانی سپید از گریه شد چشمان پیغمبر، برادرها! که پشت میلههای ظلم، یوسف مانده زندانی شب میلاد لبخـند است، میـلاد رسولالله بیا امشب به مهمانی که پشت در نمیمانی سرانجام مسیر سید قطب است همراهی مسیر روشنی که نیست فرجامش پریشانی به شوقت «یاء وحدت» هم کنار قافیه آمد همینکه هدیه آوردم گلی در دست گلدانی الهی که بهار از کوچههای دور برگردد که دنیا یخ زده در بین این عصر زمستانی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم (لزوم وحدت امت اسلامی)
حـیّ عـلـی الـفـلاح که آمـد ولادتـش باید نـمـاز بـست نـمازی به قـامـتش این نور از کجاست که همواره روشن است؟ این شعله چیست در دلمان جز محبتش؟ جاری شدهست چشمۀ آیات در حجاز گـلهـا شـکـفـتـهانـد بـرای تـلاوتـش حسن خـتـام و نـقـطۀ آغاز دهـر بود حـسـن خــتـام بـود شـروع نـبـوتـش از آسـمـان کوه حـرا، نـور میرسید نـوری که داد مژده برای رسـالـتش دسـتـان اتـحـاد نـبـایـد جــدا شــونــد آری امـیـد داشت به دسـتـان امـتـش
: امتیاز
|
























